نمایش کادویی برای آقا گرگه

نمایش کادویی برای آقا گرگه ، یک اجرای منحصر به فرد و مناسب دوره سنین کودکان و نوجوانان است که جای بسیار تعجب دارد که هر بار این نمایش بر روی صحنه رفته است ، با استقبال پرشور خانواده ها مواجه شده است و طرفداران مختلفی از رده های سنی مختلف را در بر گرفته است. و هدف گروه نمایشی ساحل و مجتمع هنری خط اتحاد نیز به همین مهم است که بتواند مخاطبان مختلفی را جذب کند.

پوستر نمایش کادویی برای آقا گرگه
گزارش اجرای های سال های گذشته

این نمایش بعد از همکاری های مختلف با گروهی مجزا و بدون حمایت های مالی از گروه های خاصی توانست اجراهای متعددی را برای خود ثبت کند ، در آن اجرا ها بیشترین هدف گروه نمایشی ساحل جذب نیروهای متعهد و پرتوان برای اجراهای سنگین تر بوده است. و این مهم نیز حاصل گردید.

گزارش اجرای های سال 97

در سال 1397 نیز گروه نمایشی ساحل با همین نمایش دست به کار شده و به کمک مجتمع هنری خط اتحاد توانست این نمایش را بعد از گذشت هفت ماه تمرین که کاری بسیار دشوار بود به ارمغان برساند با تمام مخالفت ها و مشکلاتی که در سر راه مجتمع هنری خط اتحاد و گروه ساحل به وجود آمد این نمایش با موفقیت هر چه تمام تر توانست ، ارائه منحصر به فرد خود را بار دیگر به نمایش بگذارد. این همکاری با نویسندگی : حسن شاهی و کارگردانی : رضا اکبری میسر گردید.

بخش عظیم کارها نیز به مجتمع هنری خط اتحاد سپرده شد ، که مجتمع هنری خط اتحاد با توان مالی و سرمایه های انسانی خود توانست این هدف را ارزیابی و با برنامه های مدون آن را اجرا کند. این اجرا در سال 1397 به روی صحنه رفته و باز هم با استقبال خوبی روبه رو شد

متن اصلی نمایشنامه

– شیر خان – ننه بهار
– آهو خانم – آتش نشان
– آقا گرگه – آقا کلاغ
– آقا روباه – خاله خرسه
– عمو عقاب – خاله سوسکه

صحنه : (جنگلی سرسبز که بخشی از آن آتش گرفته و همه اهالی جنگل در تلاشند آتش را خاموش کنند. صحنه خاموش است. شعله های روشن قسمتی از صحنه را کرده است .)
صداهای در تاریکی : آتیش گرفته… جنگل آتیش گرفته… کمک کنید… آب بیارید… کمک کنید… دست به دست بدید ، آب برسونید ….

( صداها کم کم فید می شود. نور صحنه کاملا روشن میشود. صداها تبدیل به خواندن آواز میشود… همه در تلاشند آتش را خاموش کنند…

در حین خاموش کردن با هم میخوانند . ننه بهار ، شیرخان و آهوخانم در حالی که بافتنی می بافد ، روی صحنه هستند )

همه با هم ( آواز می خوانند) :
آتیش گرفته جنگل …. کمک کنید بچه ها
آب بیارید بریزید ……… رو درختو سبزه ها
خبر بدید به ابرها ………. بباره رو سبزه ها
تا دوباره گل بشه ….. این دشت سرسبز ما
ما باید با هم باشیم… تو سختی و شادی ها

( آهوخانم و شیرخان برای خاموش کردن آتش کاری میکنند. ننه بهار گوشه ای نشسته است و موبایل در دست و گوشی هدفون بر گوشش )
آهوخانم : عجله کنید…
ننه بهار : چی…
شیرخان : آب برسونید…
آهوخانم : کار ما نیست…
شیرخان : یعنی چی… کار نشد نداره …. آب برسونید…
ننه بهار : زنگ بزنید آتش نشانی…
شیرخان : یکی تلیفون کنه …
آهوخانم : موبایل من که شارژ نداره…
ننه بهار : موبایل من هم رو گیمه… آنتن هم ندارم…
شیرخان : موبایل من کو…
آهوخانم : تو جیبتون…
ننه بهار : تو نمیخوای به خاطر جنگل یه تی … لی …. فون … بکنی … خجالت داره…
شیرخان : رو چشم …
آهو خانم : د … ب جنب … مرد این قد دل گنده … نوبره ….

( شیرخان با عجله از جیبش موبایلش را در آورد و از ننه بهار اجازه میگیرد و شماره میگیرد )
شیرخان : سلام… آتیش نشانی… آتیش گرفت کجایی…
صدای آتش نشانی : سلام… شما کجایی… میام بگین کجایی…
Help me … ننه بهار : ما اینجاییم
آهو خانم : کمک … کمک …

همه با هم : ما اینجاییم … تو جنگل … جنگل سبز و زیبا
Help me … ننه بهار : ما اینجاییم
همه با هم : جنگل .. آتیش گرفت جنگل … زود بیا
the fire is taken by the jungle … hurry up … hurry up … نه نه بهار : ول کن نه نه
صدای آتش نشان : ها …
نه نه بهار : ول کن نه نه …
آهو خانم : بدو بیا …
ok …. Buy : صدای آتش نشان
شیرخان : بیا … داداش بیا ….
( صحنه خاموش میشود. نور آتش نشانی صحنه را روشن و خاموش میکند. صدای آژیر آتش نشانی به گوش میرسد. گفت وگوهای نامفهومی به گوش میرسد. ” آب بیارید… شیر را باز کنید… برو اون طرف… و … ” شنیده میشود. آنها در حال کار هستند. وقتی نور قرمز آتش نشانی به آنها می تابد و آنها را مشاهده میکنیم… آتش خاموش می شود. مردم آتش نشان را تشویق میکنند… نور صحنه روشن می شود… آتش نشان با شیلنگ و نردبان و کلاه مخصوصی جلوی اهالی جنگل ایستاده است و به تشویق آنها پاسخ میدهد… )
آتش نشان : من کاری نکردم… من متعلق به همه شما هستم…
( ننه بهار به او حمله می کند و آتش نشان خود را کنار می کشد )
ننه بهار : غلط کرده مطلقه شده… طلاق داده…
آهوخانم : ننه میگه در خدمت شما هستم…
ننه بهار : پس بگو برام یه نسکافه بیاره…
( شیرخان و آهوخانم آتش نشان را تشویق می کنند )
آتش نشان : من کاری نکردم… متشکرم…
شیرخان : چرا آتیش گرفت…؟

( آتش نشان لنگ کفشو از کیسه اش بیرون می آورد و نشان میدهد )
آتش نشان : عمدی بوده…
ننه بهار : قندی بوده…؟
آهوخانم : نه … ننه … عمدی بوده
شیرخان : کار کیه …؟
آتش نشان : صاحب این کفش… این هم گزارش حادثه… ( کاغذ را با لنگ کفش به شیرخان میدهد ) خداحافظ…
همه : خداحافظ
آتش نشان : خداحافظ
نه نه … see you …. Buy : نه نه بهار
آتش نشان : ها …. خدا ….
نه نه بهار : برو دیگه نه نه ..
( آتش نشان بیرون میرود )
آهوخانم : خدارو شکر زنونه نیست…
( صدای آقا گرگه از بیرون صحنه )
صدای آقا گرگه : کی آب میخواست…؟ برید کنار… آب آوردم…
( آقا گرگه لی لی کنان با سطل آب وارد صحنه میشود. او آب سطل را می پاشد. شیرخان و آهوخانم و ننه بهار خودشونو از ترس خیس شدن کنار میکشند. او آب را می پاشد ولی توی سطل آب ، آبی نیست… آقا گرگه می خندد، همه با خشم به آقا گرگه نگاه می کنند. آقا گرگه خنده خود را قطع می کند… او متوجه نگاه بقیه میشود… آب دهان خود را قورت می دهد )
آقا گرگه : تو راه که میومدم آب ریخته… متوجه نشدم…
آهوخانم : یه لنگه پاهم هست…
ننه بهار : کار خودشه…

( شیرخان ابعاد کفش آقا گرگ رااندازه می گیرد ، او وقتی به آقا گرگه دست می زند ، آقا گرگه خندهاش می گیرد)
شیرخان : خجالت بکش …
آقا گرگه : چشم … ( باز می خندد و آقا شیره قیافه می گیرد ) بابا من قلقلکی هستم ( باز هم می خند د).
شیرخان : بله … یه لنگ پا هم که هست
ننه بهار : روتو برم…
آقا گرگه : کجا بری…؟
شیرخان : یه لنگه کفشت کو…؟
آهوخانم : حتما دزدیدند…
آقا گرگه : آره… من هم خواب بودم…
شیرخان : خبراش پیچیده… باید دادگاهی بشه… مجرم به صحنه جرم بازگشته…
آهوخانم : دادگاه نمیخواد… آن را که اعیان است چه حاجت به بیان است …
ننه بهار : شیرین بیانه …
شیرخان : گناه کاره …..
آقا گرگه : این بی حیا که میگفتی کیه…؟ عجب بدجنسیه… نشونش بدین… خودم تیکه تیکه اش میکنم…
آهوخانم : جنگل و آتیش زده…
آقا گرگه : غلط کرده…
شیرخان : درخت ها رو ذغال کرده …
ننه بهار : از درخت ها سوال کرده … به حق چیزای ندیده و نشنیده …
( آقا گرگه متوجه اطرافش میشود. بغضش میترکد )
آقا گرگه : درخت های نازنین… از بین رفتند… حالشو جا میارم… به من نشونش بدید… دیگه طاقت ندارم…
( آقا گرگه میخواهد به کسی حمله کند که شیرخان او را میگیرد )

ننه بهار: چه بهش میاد خودش باشه…
شیرخان : صاحب ، بی صاحب این کفش…
آقا گرگه : مال منه… پیداش کردین…؟
شیرخان : آتیش به پا کرده…
آقا گرگه : کفشه…؟
آهوخانم : نه خیر… صاحب کفش… آقا گرگه
آقا گرگه : آقا گرگه… خودم حالتو میگیرم…
( خودش را کتک می زند)
آقا گرگه : زدمش تنبیه شد … بریم
( میخواهد برود… شیرخان با اشاره ننه بهار جلویش را میگیرد )
ننه بهار : دستگیرش کن…
( شیرخان آقا گرگه را محکم میگیرد )
شیرخان : رو چشم … کجا … فلنگو می بندی
آقا گرگه : من … من … من که خواب بودم…
آهوخانم : ما بیدارت میکنیم… شیر خان
شیرخان : رو چشم … ( پس گردنی به آقا گرگه می زند )
آقا گرگه : شما لطف دارین… خودم بیدار میشم….
شیرخان : یکی عمو عقاب و صدا کنه…
زدم… sms آهوخانم : براش
شیرخان : موبایل شما که شارژ نداشت… آبجی …

آهوخانم : با اجازه ، با گوشی شماSMS زدم… ( گوشی شیرخان را میدهد ) بفرمایید…

شیرخان : قدیما یه اجازه ای میگرفتن…
( آقا گرگه میخواهد بیرون برود )
آهوخانم : آقا گرگه داره میره…
شیرخان : کجا …
آقا گرگه : میرم دنبال عمو عقاب…
صدای عمو عقاب : کجایی… بابا…
( آقا گرگه کمی میترسد و شیرخان بیرون میرود… و با عمو عقاب وارد میشود )
عموعقاب : چی شده…؟
شیرخان : آقا گرگه دست گل به آب داده…
آقا گرگه : بخدا گل اصلا دستم نبود… سطل بود…
ننه بهار : نه مادر… خوب دست گل به آب دادی…
آقا گرگه : شما لطف دارین…
عموعقاب : پس خاله سوسکه کو…
( خاله سوسکه با دفتر بزرگ اش وارد صحنه میشود . آقا گرگه دفتر بزرگ را از دست خاله سوسکه می گیرد. )
آقا گرگه : سنگینه خانم محترم بدین من بیارم
خاله سوسکه : مرسی …
(آقا گرگه دفتر بزرگ را وقتی خاله سوسکه نشست به او می دهد. )
خاله سوسکه : سلام… سلام… یادداشت کنم…
عموعقاب : یادداشت نکن…
( خاله سوسکه در حالی که مینویسد )
خاله سوسکه : یادداشت نکن…

شیرخان : الان شروع نشد…
( خاله سوسکه در حال نوشتن )
خاله سوسکه : الان…
آهوخانم : قربونت برم…
( خاله سوسکه در حالی که توی دفترش مینویسد )
خاله سوسکه : قربونت برم…
ننه… …stop … ننه بهار : یهنگاه بهت کردن هوش از سرت رفت … ول کن ننه
خاله سوسکه : چشم… ننه… هنوز شروع نشد…
آقا گرگه : پس بریم… شروع نشده…
عموعقاب : همه سر جای خود… دادگاه رسمی است…
( همه دور عموعقاب می نشینند و صحنه شکل دادگاه به خود میگیرد )
عموعقاب : دادگاه رسمی است… ( اشاره به خاله سوسکه ) بنویسد … شرح اتهام…
ننه بهار : ( رو به عموعقاب ) خوب ننه مگه کوری… آخه پرسیدن داره…؟ ( اشاره به جنگل )
( با آواز)
شیرخان : آتیش کشیده گرگه ….
آقا گرگه : آقا گرگه … (آقا شیره قیافه می گیرد و آواز را ادامه می دهد )
شیرخان : آتیش کشیده گرگه …. جنگل مارو رفته
همه باهم : این شرح آتش نشان ….روی کاغذ نوشته
این هم کفشه خودشه …. مونده ، خودش در رفته
عموعقاب : آقا گرگه یه لنگ پا هم اومده به محل حادثه…
خاله سوسکه : وای… چه اتهامی… بنویسم…؟

عموعقاب : بنویس… آقاگرگه، ظاهرا شما گناه کارین… خودتون چیزی دارین بگین…؟
ننه بهار : چی داره بگه…؟ بنویس گناه کاره… ( ننه بهار به سمت او حمله میکند ) … اقرار کن …
ننه بهار : بگو تموم کن…
آقا گرگه : من خواب بودم… بابا… من خواب بودم… من دیگه کار بد نمیکنم…
خاله سوسکه : نکنه راست میگه…؟
( آقا گرگه شروع میکند به آواز خواندن ، وسط آواز با قطع شدن موسیقی دیالوگ گفته می شود و بعد موسیقی شروع می شود )
آقا گرگه : بابا… بابا… من… کتابخونم… بخدا کتاب میخونم…
ننه بهار و عموعقاب : چه خوب… چه خوب…
شیرخان : چه کتابی…
آهوخانم : بعید میدونم حتی اسم یه کتاب هم بلد باشه…
همه : چی چی… چی میخونی… کتاب خوب چی میخونی…
آقا گرگه : کتاب گرگ ناقلا…
همه : وای…وای… بلا به دور… چه کتابی…
آقا گرگه : گرگ سر به هوا…
همه با هم : وای… وای… چه کتابی… چه کتاب بی محتوایی…
آقا گرگه : کتابه…
( آواز تمام می شود )
عموعقاب : بسه دیگه… اینارو میخونی که رفتار و کردار زشت ازت سر میزنه…
آهوخانم : بافتنی هم بلد نیستی
ننه بهار : وا … نه نه … چه ربطی داره …. جنگلو به آتیش میکشی…
آقا گرگه : خوب راجع به گرگها این کتاب ها رو چاپ کردند… به خدا تو این قصه من بی گناهم…

خاله سوسکه : بی گناه… طفلک… بنویسم ….
عموعقاب : هر چیزی دست آدم رسید ، که نباید بخونه…
آقا گرگه : نخونده از کجا بدونم خوب نوشته یا بد…
خاله سوسکه : چه حرف های با ارزشی… بنویسم بی گناه…
آقا گرگه : شما باورتون بشه کافیه … حالا یه نفرم خواسته یه قصه ای بنویسه که ما بیگناه باشیم شما باورتون نمیشه…
خاله سوسکه : من باورم میشه…
آقاگرگه : مهم هم شما هستید… من بی گناهم…
عموعقاب : من دلیل میخوام…
آقاگرگه : من خواب بودم…
آهوخانم : خواب بودی کسی رو ندیدی…؟
خاله سوسکه : دورو برت چرخ بزنه…؟
آقاگرگه : چرا…
ننه بهار : بگو…
شیرخان : بگو…
خاله سوسکه : هولش نکنید… الان میگه…
آقاگرگه : مرسی از آرامشی که دادید… خواب بودم… آخه کتاب خونده بودم…
شیرخان : شعر نگو… قصه نگو… قصه سر بسته نگو…
خاله سوسکه : آقا گرگه شما میتونید… شما آدم با صداقتی هستید
( عموعقاب روی میز میکوبد )
عموعقاب : خاله سوسکه شما فقط بنویس
خاله سوسکه : حتما…

آقاگرگه : خواب بودم… خسته بودم… یه لحظه بیدار شدم… یادم نمیاد… سیاهی بود… سیاهی بود …
خاله سوسکه : آهان… آقا کلاغه بود…
آقا گرگه : درسته کلاغه بود …. آفرین به هوش و ذکاوت و زیبایی شما ….
( صحنه خاموش و روشن می شود.کلاغ دنبال روباه میگردد. او به محل زندگی آقا روباه آمده است )
آقاکلاغ : سلام… سلام… کلاغم … کلاغه پر سیاهم…
پری زنم به هرجا … خبر دارم ز هرجا…
بیا روباه کجایی… خبر دارم کجایی…
(کلاغ گوش میدهد اما خبری از روباه نیست – روباه با سر و وضع مرتب بیرون می آید )
کلاغ : عروسیه…؟ تیپ زدی…؟ بدبخت شدم… بیچاره شدم… ( کلاغ گریه می کند )
روباه : خبر مرگت… تیپ زدم حرصشو در بیارم… کلکش کندس… نمیتونه خودشو خلاص کنه …بریم برای آقا گرگه بخندیم
کلاغ : بخندیم… اسم منو گفت… منو دیده…
روباه : دیده…
کلاغ : بله…
روباه : کی گفته…؟ چی گفته…؟
کلاغ : گوش وایسادم… دادگاه شد… خاله سوسکه فضولی کرد… ( ادای حرف زدن خاله سوسکه رو در میاره ) کسی شمارو ندید…
اومده برم پیش عمو عقاب… دستم به دامنت… sms کلاغه بود …من لو رفتم… برام
( روباه کمی فکر میکند )
روباه : ولم کن… دامنم کجا بود… مرد گنده… تو ناسلامتی خودت عقابی… باهم فامیلید…
کلاغ : فامیلیم…
روباه : عقاب… تو از خاندان عقاب بزرگی… بابابزرگم میگفت… بچه بودم…
کلاغ : خوب…

روباه : جد عقاب بزرگ با جد خانم کلاغ بزرگ ازدواج کردن و حاصل ازدواجشون یک نسل از کلاغ بود که به اونا میگفتن عقلاغ…
کلاغ : الاغ…
( روباه عصبانی میشود )
روباه : خودتی… الاغ نه… عقلاغ…
کلاغ : اسم نافرمیه ولی از هیچی بهتره…
روباه : اگه شانس آورده بودی به خاندان عقاب کشیده بودی چی می شد…
( کلاغ کمرش را راست میکند و سعی میکند سینه اش را سپر کند )
کلاغ : احساس کرده بودم… صدام کمی عقابیه… گوش کن… اُ… قار… اُ… قار…
روباه : چه صدای با اُبهتی… آفرین… نترس…
( کلاغ همچنان قاروقار میکند… و سعی میکند صدایش را شبیه عقاب می کند )
کلاغ : عقار… عقار…
روباه : یه راست بگو عقاب خلاص کن… این همه فشار میاری دل و رودت میاد تو دهنت…
کلاغ : عقار… ع… ق… ا… ر…
روباه : صداتو ببر ببینم… کی داره میاد…
کلاغ : عقار…
روباه : خفه شو… توهم خوشت اومده… خاله خرسه داره میاد…
کلاغ : وای الانه که سروصدا به پا کنه…
روباه : متاسفانه بله… من ازش پول گرفتم… دو سه بار هم سرکارش گذاشتم ، ندادم… میاد بگیره…
کلاغ : پولشو بده…
روباه : اگه پولشو بدم که به من دیگه نمیگن روباه مکار…
( کلاغ میخواد قایم شود )

روباه : چیکار میکنی…
کلاغ : در شأن من نیست با این خرسه بی شخصیت رو به رو شوم… عقابی گفتن… خرسی گفتن…
روباه : فهمیدم… من میفرستمش دادگاه رو به هم بزنه… ماهم کمی میخندیم… داره میاد… تو فقط بخند…
کلاغ : من بی خودی بخندم…؟ در شأن من نیست…
( روباه کلاغ را میزند )
روباه : ول کن بابا… بخند… حالا واسه خودش آدم شده… آقاگرگه با پسر خاله خرسه دوسته…بدم نمیاد بین شون موش بدونم …
( کلاغ روی زمین دنبال چیزی می گردد )
روباه : چیکار میکنی…
کلاغ : یه موش پیدا کنم بدو نیم ، بینشون
روباه : کودن جان … نمی خواد … تو فقط بخند .
( روباه و کلاغ میخندند… خاله خرسه با یک چوب دستی وارد صحنه میشود… او خیلی عصبانی است )
خاله خرسه : تو…
( روباه او را به کلاغ نشان میدهد و بیشتر میخندد )
خاله خرسه : پول من و بده
( روباه او را دوباره نشان میدهد و بیشتر میخندد… خاله خرسه عصبانیتش فروکش کرده و به خودش شک میکند و خود را چک میکند )
خاله خرسه : خفه شو… مگه من…
( روباه او را نشان میدهد و میخندد )
روباه : من تاحالا نمیدونستم شما… ( میخندد )
خاله خرسه : ما چی…؟
کلاغ : درسته…

روباه : آقا گرگه عجب دقتی داره… ( میخندد )
خاله خرسه : آقا گرگه آقاست… مثل شما نیست که…
روباه : شکمتون… خانوادگی اینطوریه…
کلاغ : من هم بودم…
( روباه او را میزند )
کلاغ : من نبودم…
( روباه به شکم خاله خرسه اشاره میکند و میخندد )
کلاغ : یادم نیست… بودم یا نبودم…
روباه : آقا گرگه میگفت…
خاله خرسه : آقا گرگه…؟ عمراً به شما چیزی بگه…
روباه : چیزی که نگفت… راستی یه سوال… شما زندگیتون بوی گند میده…
خاله خرسه : خونه کی بو میده…
کلاغ : خونه سرکار خانم… بو میده…
روباه : آقا گرگه شوخی کرده… نه…
خاله خرسه : اینارو آقا گرگه گفته…
روباه : شوخی کرده حتما… میدونید که… چیزی تو دلش نیست… کنار درخت بزرگ محاکمه می شه
( خاله خرسه گوشه ای با خودش آرام حرف میزند و کلاغ و روباه میخواهند آنجا را ترک کنند )
روباه : بیا بریم…
کلاغ : کجا…؟
روباه : صبر می کنم اول اون بره دادگاهو به هم بزنه… بعد ما میریم…
کلاغ : بریم… من نوه عموی عمو عقابم… میخوام بغلش کنم…

روباه : رسیدیم نپری بغلش… یا نری کنارش… صبر میکنی دادگاه تموم بشه…بعد… اگرهم پرسید اونجا چیکار میکردی، میگی رفتم
یه سری به آقا گرگه بزنم که خواب بود برگشتم…
کلاغ : باشه…
روباه : نپری تو بغلشا…
( روباه و کلاغ بیرون میروند و خاله خرسه عصبانی میشود و با خودش حرف میزند )
خاله خرسه : ای بی معرفت… میای خونه ی من بعد میگی بو میده… شکم من گنده هست… حتما چیزای دیگه هم گفته… ای گرگ بی چشمو رو… فکر میکردم تو دوست صمیمی پسرم هستی… نگو فقط میای به ما بخندی… ادبت میکنم… پای درخت بزرگ … ادبت میکنم…
( خاله خرسه چوب دستی را بلند میکند و آستینش را بالا میزند… چادرش را دور کمرش میبندد و موبایلش را در میاورد و زنگ میزند )
خاله خرسه : حالتو جا میارم… بی چشمو رو…
( خاله خرسه با عصبانیت بیرون میرود و همچنان صدایش به گوش میرسد… خاله خرسه کلماتی را با عصبانیت تکرار میکند… وا با کسی صحبت می کند . صدایش کم کم فید میشود… صحنه خاموش و روشن میشود… دادگاه است و آقا گرگه همچنان توضیح می دهد… همه خواب آلوده گوش میدهد… فقط خاله سوسکه با اشتیاق تمام گوش میدهد ، آهو خانم در حالی که چرت می زند همچنان می بافد )
آقا گرگه : چشممو رو هم گذاشتم… یه سیاهی دیدم… پرید اون ور… من…
خاله سوسکه : شما که نترسیدین…
آقا گرگه : منو ترس… هرگز…
خاله سوسکه : خوب… بعد…
آقاگرگه : با قدرت چشمامو بستم… آقا کلاغه بود… شناختم…
( صدای خاله خرسه… در حالی که با خودش حرف میزند وارد صحنه میشود… و چوب دستی اش را بلند میکند… آقا گرگه را به باد کتک میگیرد… همه چرتشان پاره میشود و از جا میپرند… و آهوخانم جلوی خاله خرسه را میگیرد و آقا گرگه پشت شیرخان قایم میشود )

خاله خرسه : زندگی من بو میده…؟
آقا گرگه : بشور خوب… تمیز کن مادر من… زندگی شما به من چه ربطی داره…؟
خاله سوسکه : چیکار داری گناه داره…
خاله خرسه : میاد خونه من… با پسرم دوسته…
ننه بهار : پس چرا میزنیش…
خاله خرسه : هرجا میره میگه خونه من بو میده…
آقا گرگه : کی گفته…؟ من با شما دوستم… به پسر گلتون سلام منو برسونید… من هنوز طعم غذاهای لذیذتون ته دندونم حس میشه… من… نه…
عموعقاب : بس کنید… دادگاه رسمی است
خاله خرسه : جناب ریئس دادگاه … پوزش می خواهم …
عموعقاب : شما شماره تونو بدید زنگ بزنم هر وقت …..
نه نه بهار : به به … چشمم روشن …
عموعقاب : نه … یعنی …. دلتون خواست می تونین یک ام دیگه دادگاه و به هم بریزید …
خاله خرسه : شما لطف دارین ….
آقا گرگه : این خانم واقعا یک مادر فداکاریه… اصلا بهشون نمیاد مادر یه پسر به سن و سال من باشن… شیک پوش … با کلاس
خاله خرسه : پس چرا میگی من شکمم…
عمو عقاب : نه شکم ندارن … شایعه است ….
خاله خرسه : ممنون …
نه نه بهار : شکم داری نه نه … الکی تشکر نکن …
آهو خانم : باشه هم به شون میاد …

آقا گرگه : عمراً… شکم ندارن … زبونم لال اگه حرفی زده باشم … تازه شما تمیزترین خانواده جنگل هستید… من کتاب خوندنو از شما یاد گرفتم… بهترین خرس دنیا … بهترین خرس با وقار … بهترین خرس با کلاس
خاله خرسه : پس این حیله گر مکار دوباره گولم زد…؟ یه زنگ بزنم … آقا روباه …. حالتو جا بیارم …
عمو عقاب : ( روی کاغذ چیزی می نویسد و به خاله خرسه می دهد ) بفرما
خاله خرسه : شماره آقا روباه ….
عمو عقاب : نه شماره خودمه …
( خاله خرسه از صحنه خارج میشود… کلاغ و روباه وارد صحنه میشوند… عمو عقاب می خواهد خاله خرسه را صدا کند )
عمو عقاب : سرکار خانم خاله خرسه …. ( کلاغ خود را تو بغل عمو عقاب می اندازد…)
کلاغ : سلام نوه عمو… ع قار… ( مدام صورت عقاب را میبوسد و روباه اشاره میکند کنار بیاید . عقاب می خواهد او را به شدت ازخودش دور کند . و روباه به شدت او را به سمت خود می کشد )
عمو عقاب : چی گفتی … تو عمو … توهین کرد … عموی من … عقاب بزرگ … می دونی عموی من کیه …
کلاغ : ای کلک، زودتر باید باهم آشنا میشدیم … من همیشه نسبت به شما احساس خویشاوندی میکردم…
عمو عقاب : ول کن آقا…اشتباه گرفتی
آقا گرگه : فامیل بودین ….
( عقاب او را از خودش دور کند . و روباه به شدت او را به سمت خود می کشد )
کلاغ : آخه تو بو میدی
عمو عقاب : قباحت داره من … بو …
کلاغ : بو پربزرگ کلاغ و میدی … فامیل
عمو عقاب : یک بار دیگه تکرار کنی میدم کت بسته ببرنت ته دره برای کار اجباری… (روباه کلاغ را کناری می کشد )
آهو خانم : الان فقط به دادگاه توضیح بده…
عمو عقاب : آقا گرگه خواب بود اونجا چیکار میکردی…؟

کلاغ : ( رو به آقا روباه ) اینا هوار شدن سر من … نوه عمو… همخون … همدم …. ( روباه همچنان اشاره میکند کنار بیاید ولی او توجهی نمیکند )
روباه : عالی جناب – مقام محترم … آقا گرگه رو همه میشناسند… اصلا کسی که خواب بوده چه جوری کس دیگرو دیده…؟ شاید خواب دیده…
شیر خان : با شما نبود… کلاغ جواب بده…
کلاغ : کلاغ نه آقا کلاغ … من رفته بودم دیدن آقا گرگه… دیدم خوابه برگشتم…
آقا گرگه : با اجازه من رفتم … دیدید که خواب بودم …
خاله سوسکه : به همین سادگی…
ننه بهار : به این سادگی نیست ننه… من تو این مرحله موندم… اگه گذاشتن فکرمو جمع کنم این مرحله رو رد کنم…
خاله سوسکه : کدوم بازیه… ننه
آقا گرگه : شما دوست دارین چی بازی باشه …
ننه …anry bird : ننه بهار
( کلاغ و آهو خانم به سمت ننه بهار می روند و کنار او می ایستنند )
آهوخانم : کجا گیر کردی ننه
( کم کم خاله سوسکه ،آقا روباه ، کلاغ و آقا شیره به سمت ننه بهار می روند و با موبایل ننه بهار مشغول می شوند؟ هر کس برای راهنمایی ننه بهار چیزی می گوید . آقا گرگه و عموعقاب هم اضافه می شوند تا این که موبایل دست عموعقاب می افتد و ایشان شروع به بازی می کند و مرحله را رد می کند همه به هوا می پرند هورا می کشند . عموعقاب را تشویق می کنند. ننه بهار به سمت عموعقاب نزدیک می شود و موبایل را از دست او می گیرد و اشاره می کند ،عموعقاب برود و سر جایش بنشیند . عموعقاب با عجله سر جای خود می رود )
عموعقاب : دادگاه هستی است
همه با هم : چی گفتین
عموعقاب : دادگاه فصلی است

همه با هم : چی گفتین
(ننه بهار کنار عموعقاب می ایستد )
ننه بهار : هول نکن ننه … دادگاه رسمی است
عموعقاب : بله دادگاه رسمی است
شیرخان : راستشو بگو آقا کلاغ… برای آخرین بار می پرسم ….
عموعقاب : اجازه بده … برای آخرین بار میپرسم… اونجا چیکار میکردین… آقا کلاغ…
آهوخانم : آقا کلاغ… بگو تمومش کن…
شیر خان : با هم بودی …
کلاغ : نه …
خاله سوسکه : با هم بودی
روباه : نه
کلاغ : نه … بله … نه …
ننه بهار : با روباه اونجا بودی…؟
کلاغ :نه … نه… آقا روباه گفت برم اونجا… دست از سر کچلم بردارین …
روباه : آقا روباه شما هم …
عقاب : خوب چرا گفت برو اونجا…؟
( کلاغ دهان خود را می گیرد … آهو خانم با میل بافتنی به شیر خان اشاره می کند و شیر خان به سمت کلاغ می رود)
شیرخان : جمع کن این ادا اطوار و … فولاد هم باشی اینجا موقور میای
روباه : بابا … چند نفر به یه نفر … سنگ کوب کنه دلتون خنک میشه …. فشار نیارید … پس می زنه ها ….
شیرخان : شما کشک خودتو بساب ….
خاله سوسکه : خوب بگو برای چی تورو اونجا فرستاد…؟

( کلاغ همچنان دهان خود را گرفته است )
عقاب : پس تو هم تو این ماجرا مقصری…
کلاغ : من… من… مقصر نیستم… همش تقصیر آقا روباه بود…
عقاب : آقا روباه شما چیکار کردی…؟
روباه : دیواری از دیوار من کوتاه تر نبود…؟ یکی کفش پاش نیست… یکی دیگه رفته دیدنش… من باید جواب پس بدم…
ننه بهار : دم گوش من ویزویز نکن… برو اونور…
روباه : من چرا … باید
( نزدیک خاله سوسکه می شود )
آقا گرگه : دم گوش ایشون وز وز نکن … برو اون ور …
خاله سوسکه : ممنون
نه نه بهار : خدا شانس بده …
آهو خانم : بذارید حرف شو بزنه …
روباه : من اومدم حقیقتی رو بگم…
آهو خانم : حقیقت و روباه … واله جور در نمیاد …
کلاغ : آقا روباه مرد شریف و درستکاریه…
شیر خان : بر منکرش لعنت ….
کلاغ : بیش باد …
عمو عقاب : ساکت … حقیقت بگو …
روباه : آقا کلاغه کفشو برداشت… من هم گفتم برداره بیاره…
همه با هم : وای… وای… کلاغ چیکار کردی…؟
( کلاغ میخواهد صحبت کند که روباه سر اورا میگیرد و شروع میکند به گریه کردن )

روباه : (با حالت گریه) من خودم جورش میکنم… لطفا خفه شو… دهنتو ببند…
کلاغ : ( با گریه ) من که دهن ندارم…
روباه : پس احمق جان منقارتو ببند… ( با حالت گریه )
کلاغ : بستم… بستم… ( به حالت گریه )
روباه : (با حالت گریه ) فقط دستتو بیار پایین تابلو نشه…
کلاغ : ( با گریه ) تابلوی نقاشی…
روباه : ( با گریه ) نه هیچی کودن… فقط هرجوری که میتونی خفه شو…
کلاغ : (با گریه) باشه… بستم… بستم…
( روباه رو به همه )
روباه : شما احساس ندارید…؟ شما دل ندارید…؟ ( دوباره گریه میکند )
ننه بهار : ننه… حرفتو بزن ننه… گریه نکن… این بازی کوفتم شد…
روباه : اینا احساس ندارن… بیچاره کلاغ… من گفتم کفش آقا گرگه رو بیاره… میخواست برای آقا گرگه کفش بخره… شماره پاشو نداشت…
میزدین خودم میفرستادم… دست شما درد نکنه… راضی به زحمت شما نبودیم… چاره sms آقا گرگه : ای وای قربونتون برم… یه چیه… کادورو باید گرفت… ( به سمت آنها میرود تا کادو را بگیرد )
روباه : کادو نگرفتیم چون شنیدیم جنگلو به آتیش کشیده… آدم… بد… بد… بد…
کلاغ : کفشش هم بوی بد می داد… با چهارتا ادکلن مارک دار شستوشوش دادم… بازم بوی پای آقا گرگه رو میداد…
روباه : کفش اونو پرت کردیم توی جنگل که ظاهرا اوفتاده تو محل حادثه…
خاله سوسکه : عجب نشونه گیریتون دقیق بوده… لازم نکرده شما برای آقا گرگه کادو بگیرین… هر وقت ایشون لب تر کرد خودم براش میگیرم…

آقا گرگه : مرسی خانم محترم… صدای شما منو بین این همه اتهام تسکین میده…
خاله سوسکه : دهن آقا روباه رو بگیرید حرف نزنه… من سوالی از کلاغ دارم…
شیرخان : روباه… دستتو بذار رو دهنت دیگه هم حرف نزن… وگرنه…
روباه : حتما… ( دهنش را میگیرد )
عقاب : بفرمایید…
خاله سوسکه : با اجازه آقا گرگه…
آقا گرگه : اجازه ماهم دست شماست…
خاله سوسکه : باید سریع جواب بدی… به چه مناسبتی میخواستی برای آقا گرگه کادو بخری…؟
( کلاغ در می ماند و شروع میکند به تکان دادن سر و بدنش… او دهانش را هم باز و بسته میکند)
عقاب : جواب بده…
( کلاغ باز بدنش را تکان میدهد… آقا روباهه به او اشاره میکند)
هست… vibra یا رو …silent ننه بهار : چرا
شیرخان : حرف بزن کلاغ وگرنه…
آهوخانم : ای بابا… یه حرفی بزن… کلافه شدیم…
کلاغ : آخه من وقتی هول میشم فقط آقا روباه متوجه میشه چی میگم…
آهوخانم : هول نشو… خوب… بگو…
خاله سوسکه : تو که میخوای کادو بگیری لابد میدونی برای چی…؟ ( آقا روباهه اشاره میکند چیزی نگوید )
عقاب : بس کن این بازیهارو… حرف بزن…
کلاغ : برا تولدش…
آقا گرگه : تولد من سه سال دیگه هست…
ننه بهار : وا ننه… مگه چه خبره…؟

آهوخانم : نمیشه…
آقا گرگه : من هر چهار سال تولد میگیرم… آخه تولد من سال کتیبه هست…
خاله سوسکه : ااا چه جالب… سال کبیسه نه کتیبه… عزیزم…
( خاله سوسکه دست ها را باز میکند و به سمت آقا گرگه میرود… آقا گرگه به سمت او میرود… ننه بهار بین آنها می ایستتد )
ننه بهار : هیجان زده نشوید…
عقاب : نظم دادگاه را رعایت کنید… خوب آقا کلاغ تولدش نبوده…
کلاغ : کادوی سالگرد ازدواج…
خاله سوسکه : باورم نمیشه… ( گریه میکند )
ننه بهار : مرگ گریه چیه … آخه آقا گرگه هم گریه داره …
آهوخانم : گریه نکن عزیزم… بعضی از مردا ( اشاره به آقا گرگه ) ذاتا اهل دوز و کلکند…
آقا گرگه : شایعه هست… من ازدواج نکردم… همه میدونند…
خاله سوسکه : با صداقت…
( آقا گرگه به صورت نمایش یک تیر و کمان به خاله سوسکه می دهد و خودش از او فاصله می گیرد و به او اشاره می کند تیر را رها کند که تیر به قلب او می خورد و آقا گرگه قلب خود را گرفته و زانو می زند … خاله سوسکه می خواهد تیر دیگری را شلیک کند)
شیر خان : عمو عقاب یه حرکتی …. کار داره بیخ پیدا می کنه …
عمو عقاب : به شما دو تا اخطار می کنم
نه نه بهار : کشت ی شون نه نه …
( خاله سوسکه تیر را به سمت عمو عقاب میگیرد که آقا گرگه تیر و کمان را از دست او می گیرد و عمو عقاب نفس راحتی می کشد و ادامه می دهد ) خوب آقا کلاغه… هی جرم خودتو سنگین نکن…
کلاغ : سنگین تر ( عقاب با سر تایید میکند )… آقا روباه کفشو گرفت… میخواست جنگلو به آتیش بکشه و گردن آقا گرگه بندازه…
من اصلا گروه خونیم به کادو دادن نمیخوره…

همه با هم : وای… وای… آقا روباه چه کار زشتی…
( روباه دست خود را روی دهانش گذاشته و با دست دیگرش به دهانش اشاره میکند که نمیتواند حرف بزند )
عمو عقاب : دست بردار آقا روباه… حرف بزن… که از دستت من هم شاکیم …
همه : شما هم
عمو عقاب : مگه ندیدین با خاله خرسه … اون خانم محترم
همه با هم : عمو شما هم ….
( روباه همچنان به دست خود اشاره میکند )
عمو عقاب : ( با دستپاچگی ) شیر خان ….
شیرخان : ( با عصبانیت ) حرف بزن…
( آقا روباه شروع به حرف زدن میکند )
روباه : من جنگلو به آتیش کشیدم…
آقا گرگه : چرا گردن من… نامرد…
روباه : این روزا عصاب منو خط خطی کرده بود… میرفتم شکار مرغا ، میرفت لو میداد… یک نقشه ای داشتم ، میرفت لو میداد… برای من درس خون شده… آدم شده بود… آخه تو قیافت به این حرفا میخوره یا هیکلت…
آقا گرگه : مگه چیه یکی میخواد خوب باشه… ( آقا روباه عصبانی میشود )
روباه : تو بابات خوب بود… یا مادرت… یا بابابزرگت… بابابزرگت که شنگول و منگولو خورد… بابات که گوسفندای چوپان دروغ گوی بدبختو از بین برد… مرغای ده بالا از دست مادرت یه روز خوش نداشتن… تورو چه به این کارا… دیگه خسته شده بودم… عقاب : پس اینطور حالا فهمیدم چی شده… پس رای دادگاه صادر می شود… آقا روباه متهم ردیف اول به ده سال کار در دره و
نظافت جنگل محکوم میشود…. آقا کلاغ متهم ردیف دوم به دو سال کار در دره و نظافت جنگل همراه با آقا روباهه… و آقا گرگه بی
گناه است…
خاله سوسکه : بنویسم بی گناهه…
عمو عقاب : بله… بنویس…

خاله سوسکه : مبارکه…
آقا گرگه : مبارک شما هم باشه…
آهوخانم : شما دوتا چقدر به همدیگه میاین…
آقا گرگه : دست… دست… مبارکه…
خاله سوسکه : من قصد ازدواج ندارم می خوام تو مزرعه بالا ادامه تحصیل بدم …
ننه بهار : پس بریم تا تحصیل شون تموم بشه
همه باهم : بریم ( آقا گرگه گریه می کند )
خاله سوسکه : صبر کنید حالا که بهتر فکر شو می کنم می بینم زشته در مقابل اصرار شما نه بگم
شیرخان : اصراری در کار نبود ولی بزن دست قشنگه رو …
( صحنه خاموش میشود و صدای عروسی به گوش میرسد . صحنه روشن می شود آقا روباه و کلاغ با هم زمین را جارو می کشند و
با هم دعوا دارند . صدای آواز از بیرون شنیده می شود که رفته رفته همه توی صحنه می آیند . )
آواز همه با هم : کسی خوبه بچه ها ……. باشه به فکر گلها
گلها رنگ و بو دارن …. پس آب بدین به گلها
بذار جنگل پر بشه …. از عطر خوب گلها
دست مونو پر کنیم ….. از عشق خوب گلها
تا پر بشه همه جا …. از رنگ خوب گلها

متن تصحیح شده (بازنویسی) نمایشنامه

اشخاص نمایش :
آتش نشان –
آقا گرگه – آقا کلاغ –
آقا روباه – خاله خرسه –
عمو عقاب – خاله سوسکه

صحنه : (جنگلی سرسبز که بخشی از آن آتش گرفته و همه اهالی جنگل در تلاشند آتش را خاموش کنند. صحنه خاموش است. شعله های روشن قسمتی از صحنه را کرده است .)
صداهای در تاریکی : آتیش گرفته… جنگل آتیش گرفته… کمک کنید… آب بیارید… کمک کنید… دست به دست بدید ، آب برسونید ….
(صداها کم کم فید می شود. نور صحنه کاملا روشن میشود. صداها تبدیل به خواندن آواز میشود… همه در تلاشند آتش را خاموش کنند… در حین خاموش کردن با هم میخوانند . عمو عقاب ، آقا کلاغه و خاله خرسه روی صحنه هستند)
همه با هم ( آواز می خوانند) :
آتیش گرفته جنگل …. کمک کنید بچه ها
آب بیارید بریزید ……… رو درختو سبزه ها
خبر بدید به ابرها ………. بباره رو سبزه ها
تا دوباره گل بشه ….. این دشت سرسبز ما
ما باید با هم باشیم… تو سختی و شادی ها
(عمو عقاب و کلاغ برای خاموش کردن آتش تلاش میکنند. خاله خرسه گوشه موبایل در دست و گوشی هدفون بر گوشش هرزگاهی کمکی به آنها می کند)
کلاغ : آب برسونید…

عمو عقاب : آب دیگه مگه کوری …
کلاغ : اشاره به خاله خرسه پیرم در اومد عمو … یه چیزی بهش بگین
عمو عقاب : تا چشت در آد … وقتی دو تا مرد هستند … نباید زحمت به خانم ها داد .
خاله خرسه : زنگ بزنید آتش نشانی…
عمو عقاب : بزن …
کلاغ : کی و …
عمو عقاب : زنگ و …
کلاغ : خاله … یه زنگ بزن
خاله خرسه : موبایل من که شارژ نداره… موبایلم رو گِیمه… آنتن هم ندارم…
عمو عقاب : (به سمت کلاغ حرکت می کند ) زنگ بزن … مگه با تو نبود … (کلاغ با عجله از جیبش موبایلش را در می آورد و از خاله خرسه اجازه گرفته و شماره میگیرد)
کلاغ : سلام… آتیش نشانی… آتیش گرفت کجایی…
صدای آتش نشانی : سلام… شما کجایی… میام بگین کجایی…
همه با هم : ما اینجاییم … تو جنگل … جنگل سبز و زیبا
کلاغ : ما اینجاییم …
(عمو عقاب می خواهد از صحنه خارج شود)
کلاغ : کجا عمو
عمو عقاب : این اتش نشان پسر عمومه … من. ببینه دو ساعت می خواد حال و احوال کنه …. من میره تند بیاد کارش و تموم کنه
بره …. وگرنه جنگل کلا می سوزه …
همه با هم : (عمو عقاب در حالی که خارج می شود) جنگل .. آتیش گرفت جنگل … زود بیا
صدای آتش نشان : آها …

خاله خرسه : بدو بیا …
صدای آتش نشان : اومدم
(صحنه خاموش میشود. نور آتش نشانی صحنه را روشن و خاموش میکند. صدای آژیر آتش نشانی به گوش میرسد. گفت وگوهای نامفهومی به گوش میرسد. ” آب بیارید… شیر را باز کنید… برو اون طرف… و … ” شنیده میشود. آنها در حال کار هستند. وقتی نورقرمز آتش نشانی به آنها می تابد و آنها را مشاهده میکنیم… آتش خاموش می شود. مردم آتش نشان را تشویق می کنند… نورصحنه روشن می شود… آتش نشان با شیلنگ و نردبان و کلاه مخصوصی جلوی اهالی جنگل ایستاده است و به تشویق آنها پاسخ میدهد…)
آتش نشان : من کاری نکردم… من متعلق به همه شما هستم…
کلاغ و خاله خرسه … آتش نشان را تشویق می کنند
آتش نشان : من کاری نکردم… متشکرم…
کلاغ : چرا آتیش گرفت…؟
آتش نشان لنگ کفشو از کیسه اش بیرون می آورد و نشان میدهد
آتش نشان : عمدی بوده…
خاله خرسه : قندی بوده…؟
کلاغ : نه … ننه … عمدی بوده … کار کیه …؟
آتش نشان : صاحب این کفش… این هم گزارش حادثه… (کاغذ را با لنگ کفش به خاله خرسه میدهد) خداحافظ…
همه : خداحافظ
آتش نشان : خداحافظ
(آتش نشان بیرون میرود)
خاله خرسه : خدارو شکر زنونه نیست…
(صدای آقا گرگه از بیرون صحنه)
صدای آقا گرگه : کی آب میخواست…؟ برید کنار… آب آوردم…

(آقا گرگه لی لی کنان با سطل آب وارد صحنه میشود. او آب سطل را می پاشد. خاله خرسه و کلاغ خودشونو از ترس خیس شدن کنار میکشند. او آب را می پاشد ولی توی سطل آب ، آبی نیست… آقا گرگه می خندد، همه با خشم به آقا گرگه نگاه می کنند. آقا گرگه خنده خود را قطع می کند… او متوجه نگاه بقیه میشود… آب دهان خود را قورت می دهد)
آقا گرگه : تو راه که میومدم آب ریخته… متوجه نشدم…
خاله خرسه : خاله … قربونت پس اون یکی لنگه کفشت کو ….
کلاغ : آخ جون …. کار خودشه … ) کلاغ ابعاد کفش آقا گرگ رااندازه می گیرد ، او وقتی به آقا گرگه دست می زند ، آقا گرگه خندهاش می گیرد (خجالت بکش …)
آقا گرگه : چشم … ) باز می خندد و آقا کلاغ قیافه می گیرد ( بابا من قلقلکی هستم ) باز هم می خند د
کلاغ : بله … یه لنگ پا هم که هست …. روتو برم…
آقا گرگه : کجا بری…؟
کلاغ : یه لنگه کفشت کو…؟
خاله خرسه : حتما دزدیدند …. دیگه ….
آقا گرگه : آره… من هم خواب بودم…
کلاغ : خبراش پیچیده… باید دادگاهی بشه… مجرم به صحنه جرم بازگشته… دادگاه نمیخواد… آن را که اعیان است چه حاجت به بیان است …
خاله خرسه : شیرین بیانه …
کلاغ : گناه کاره …..
آقا گرگه : این بی حیا که میگفتی کیه…؟ عجب بدجنسیه… نشونش بدین… خودم تیکه تیکه اش میکنم… جنگل و به آتیش کشیده … غلط کرده …
کلاغ : درخت ها رو ذغال کرده …
خاله خرسه : از درخت ها سوال کرده … به حق چیزای ندیده و نشنیده …
(آقا گرگه متوجه اطرافش میشود. بغضش میترکد)

آقا گرگه : درخت های نازنین… از بین رفتند… حالشو جا میارم… به من نشونش بدید… دیگه طاقت ندارم…آقا گرگه میخواهد به کسی حمله کند که کلاغ او را میگیرد
کلاغ : چه بهش میاد خودش باشه…
خاله خرسه : آقا گرگه آقاست … این وصله ها بهش نمی چسبه …
گرگه : سپاس از شما …
کلاغ : صاحب ، بی صاحب این کفش…
آقا گرگه : مال منه… پیداش کردین…؟
کلاغ : آتیش به پا کرده…
آقا گرگه : کفشه …؟
کلاغ : نه خیر… صاحب کفش… آقا گرگه
آقا گرگه : آقا گرگه… خودم حالتو میگیرم… ) خودش را کتک می زند( زدمش تنبیه شد … بریم
(خاله خرسه میخواهد بیرون برود… که آقا گرگه همراهش می شود …. کلاغ جلویش را میگیرد)
آقا گرگه : خاله بیام با پسرت کار دارم
خاله خرسه : پسرم SMS زده ، مونده پشت در … کلید نداره … ( از صحنه خارج می شود )
کلاغ : کجا … فلنگو می بندی
آقا گرگه : من … من … من که خواب بودم…
کلاغ : ما بیدارت میکنیم… (پس گردنی به آقا گرگه می زند)
آقا گرگه : شما لطف دارین… خودم بیدار میشم….
کلاغ : عمو عقاب کو و یکی صدا ش کنه … بیاد تو رو محکوم کنه و خیال ما راحت بشه … بریم پی کار و زندگی مون …(آقا گرگه میخواهد بیرون برود)
کلاغ : کجا …

آقا گرگه : میرم دنبال عمو عقاب …
صدای عمو عقاب : کجایی … بابا …
( آقا گرگه کمی میترسد و کلاغ بیرون میرود … و با عمو عقاب وارد میشود )
عموعقاب : چی شده …؟
کلاغ : خودتون اینجا بودین …
عمو عقاب یادم نیست … من کی اینجا بودم …. اصلا یادم نیست … از اول بگو …
کلاغ : آقا گرگه دست گل به آب داده …
آقا گرگه : بخدا گل اصلا دستم نبود … سطل بود …
کلاغ : خوب دست گل به آب دادی …
آقا گرگه : شما لطف دارین …
عموعقاب : من که نفهمیدم کی چی کار کرده …
آقا گرگه : میگن من جنگل و به آتیش کشیدم …
عموعقاب : خوب به ما چه ….
آقا گرگه : من هم همین و میگم …
کلاغ : عمو … باید دادگاهی بشه
عموعقاب : پس اون خانم … کوشش
کلاغ : خاله خرسه …
عمو عقاب : اسم اون خانم محترم به زبان نیار …
آقا گرگه : منظورشون حاله سوسکه است
عمو عقاب : آها … خودشه … پس خاله سوسکه کو …
(خاله سوسکه با دفتر بزرگ اش وارد صحنه میشود . آقا گرگه دفتر بزرگ را از دست خاله سوسکه می گیرد .)

آقا گرگه : سنگینه خانم محترم بدین من بیارم
خاله سوسکه : مرسی …
(آقا گرگه دفتر بزرگ را وقتی خاله سوسکه نشست به او می دهد . )
خاله سوسکه : سلام … سلام … یادداشت کنم …
عموعقاب : یادداشت نکن …
(خاله سوسکه در حالی که مینویسد )
خاله سوسکه : یادداشت نکن …
کلاغ : الان شروع نشد …
(خاله سوسکه در حال نوشتن)
خاله سوسکه : الان …
عمو عقاب : یهنگاه بهت کردن هوش از سرت رفت … ول کن … stop …
خاله سوسکه : چشم … هنوز شروع نشد…
آقا گرگه : پس بریم … شروع نشده …
عموعقاب : همه سر جای خود … دادگاه رسمی است…
(همه دور عموعقاب می نشینند و صحنه شکل دادگاه به خود میگیرد )
عموعقاب : دادگاه رسمی است … (اشاره به خاله سوسکه ) بنویسد … شرح اتهام … چی بود … اتهام چی بود …
کلاغ : (رو به عموعقاب ) خوب مگه کوری … آخه پرسیدن داره …؟ (اشاره به جنگل … کلاغ با آواز) آتیش کشیده گرگه ….
آقا گرگه : آقا گرگه … ( کلاغ قیافه می گیرد و آواز را ادامه می دهد )
کلاغ : آتیش کشیده گرگه …. جنگل مارو رفته
همه باهم : این شرح آتش نشان … روی کاغذ نوشته
این هم کفشه خودشه …. مونده ، خودش در رفته

عموعقاب : آقا گرگه یه لنگ پا هم اومده به محل حادثه …
خاله سوسکه : وای … چه اتهامی … بنویسم …؟
عموعقاب : بنویس … آقاگرگه، ظاهرا شما گناه کارین … خودتون چیزی دارین بگین … ؟
آقا گرگه : من خواب بودم … بابا … من خواب بودم … من دیگه کار بد نمیکنم …
خاله سوسکه : نکنه راست میگه…؟
(آقا گرگه شروع میکند به آواز خواندن ، وسط آواز با قطع شدن موسیقی دیالوگ گفته می شود و بعد موسیقی شروع می شود)
آقا گرگه : بابا … بابا … من … کتابخونم … بخدا کتاب میخونم …
همه با هم : چه خوب … چه خوب …
خاله سوسکه : چه کتابی …
کلاغ : بعید میدونم حتی اسم یه کتاب هم بلد باشه …
همه : چی چی … چی میخونی … کتاب خوب چی میخونی …
آقا گرگه : کتاب گرگ ناقلا …
همه : وای …وای … بلا به دور … چه کتابی …
آقا گرگه : گرگ سر به هوا …
همه با هم : وای … وای … چه کتابی … چه کتاب بی محتوایی …
آقا گرگه : کتابه …
(آواز تمام می شود)
عموعقاب : بسه دیگه … اینارو میخونی که رفتار و کردار زشت ازت سر میزنه… گه کبریت به آتیش می کشی
کلاغ : گبریت نه عمو جنگل
عموعقاب : بله …. جنگلو به آتیش میکشی…
آقا گرگه : خوب راجع به گرگها این کتاب ها رو چاپ کردند … به خدا تو این قصه من بی گناهم …

خاله سوسکه : بی گناه … طفلک … بنویسم ….
عموعقاب : هر چیزی دست آدم رسید ، که نباید بخونه …
کلاغ : بشما هم زودی ننویس بی گناه … هر چیزی بدستت می رسه می خونی
آقا گرگه : نخونده از کجا بدونم خوب نوشته یا بد …
خاله سوسکه : چه حرف های با ارزشی… بنویسم بی گناه …
آقا گرگه : شما باورتون بشه کافیه … حالا یه نفرم خواسته یه قصه ای بنویسه که ما بیگناه باشیم شما باورتون نمیشه …
خاله سوسکه : من باورم میشه …
آقاگرگه : مهم هم شما هستید … من بی گناهم …
عموعقاب : من دلیل میخوام …
آقاگرگه : من خواب بودم …
کلاغ : خواب بودی … همین … خواب بوده …
خاله سوسکه : خواب بودی کسی رو ندیدی …؟ دورو برت چرخ بزنه …؟
کلاغ : کی چرخ بزنه …
آقاگرگه : چرا…
خاله سوسکه : بگو…
عمو عقاب : بگو…
کلاغ : نگو …
خاله سوسکه : هولش نکنید… الان میگه…
آقاگرگه : مرسی از آرامشی که دادید… خواب بودم… آخه کتاب خونده بودم…
عمو عقاب : شعر نگو… قصه نگو… قصه سر بسته نگو… بگو کی نقاشی کشیده
کلاغ : عمو نقاشی نکشیده … جنگل و به آتیش کشیده …

عمو عقاب : بله … یادم اومد … زود بگو …
خاله سوسکه : آقا گرگه شما میتونید … شما آدم با صداقتی هستید
(عموعقاب روی میز میکوبد )
عموعقاب : خاله سوسکه شما فقط بنویس
خاله سوسکه : حتما …
آقاگرگه : خواب بودم … خسته بودم … یه لحظه بیدار شدم … یادم نمیاد … سیاهی بود … سیاهی بود … بال می زد …
کلاغ : وای … خدا …
عمو عقاب : چی شده
کلاغ : اجازه … من دلم درد می کنه … برم یه سانویچ بخورم بیام … (سریع از صحنه خارج می شود)
عمو عقاب : این چش بود …. خوبگفتی چه رنگی بود …. بگو آقا گرگه …
خاله سوسکه : نکنه آقا کلاغه بود…
آقا گرگه : درسته کلاغه بود …. آفرین به هوش و ذکاوت و زیبایی شما …. به همین سرعت هم فرار کرد … الان یادم اومد …
(صحنه خاموش و روشن می شود.کلاغ دنبال روباه میگردد. او به محل زندگی آقا روباه آمده است)
آقاکلاغ : سلام… سلام… کلاغم … کلاغه پر سیاهم…
پری زنم به هرجا … خبر دارم ز هرجا…
بیا روباه کجایی… خبر دارم کجایی…
(کلاغ گوش میدهد اما خبری از روباه نیست روباه با سر و وضع مرتب بیرون می آید )
کلاغ : عروسیه…؟ تیپ زدی…؟ بدبخت شدم… بیچاره شدم…( کلاغ گریه می کند )
روباه : خبر مرگت… تیپ زدم حرصشو در بیارم… کلکش کندس… نمیتونه خودشو خلاص کنه …بریم برای آقا گرگه بخندیم
کلاغ : بخندیم… اسم منو گفت… منو دیده…
روباه : دیده…

کلاغ : بله…
روباه : کی گفته…؟ چی گفته…؟
کلاغ : گفتی از اول برو محل حادثه … رفتم …. گفتی اونجا باش تا به گرگه بیشتر شک کنن …. رفتم …
روباه : خوب …
کلاغ : گرگه اومد … بهش شک کردن … دادگاه شد… خاله سوسکه فضولی کرد… (ادای حرف زدن خاله سوسکه رو در میاره)
کسی شمارو ندید… آقا گرگه گفت سیاهی بود … من می گفت … یه بهونه آوردم … فرار کردم …. گوشه ای مخفی شدم … باز خاله
سوسکه فضولی کرد… کلاغه بود …من لو رفتم… برام sms اومده برم پیش عمو عقاب… دستم به دامنت…
( روباه کمی فکر میکند)
روباه : ولم کن… دامنم کجا بود… مرد گنده… تو تا همین الان پیش عمو عقاب بودی … با هم گل م گفتین و گل می شنفتین …. تو
ناسلامتی به اونا کمک کردی …
کلاغ : می ترسم … ( دنبال چیزی می گردد )
روباه : چی شده …
کلاغ : دست و پام و گم کردم …. دارم دنبالش می گردم …
روباه : وای .. باز تو هول شدی … خول شدی …
کلاغ : ببین … من میرم همه چیز و لو میدم … خوبه … از عمو عقاب می ترسم … وقتی جدی میشه … ها … آدم و سوال پیچ می
کنه ….
روباه : وای … دیونه شدی …. ( می خندد ) عقاب از یه عقاب دیگه می ترسه ….
کلاغ : چی … کی عقابه ….
روباه : تو … خودت عقابی… باهم فامیلید…
کلاغ : فامیلیم…
روباه : عقاب… تو از خاندان عقاب بزرگی… بابابزرگم میگفت… بچه بودم…
کلاغ : خوب…

روباه : جد عقاب بزرگ با جد خانم کلاغ بزرگ ازدواج کردن و حاصل ازدواجشون یک نسل از کلاغ بود که به اونا میگفتن عقلاغ…
کلاغ : الاغ…
(روباه عصبانی میشود )
روباه : خودتی… الاغ نه… عقلاغ…
کلاغ : اسم نافرمیه ولی از هیچی بهتره…
روباه : اگه شانس آورده بودی به خاندان عقاب کشیده بودی چی می شد…
(کلاغ کمرش را راست میکند و سعی میکند سینه اش را سپر کند)
کلاغ : احساس کرده بودم… صدام کمی عقابیه… گوش کن… اُ… قار… اُ… قار…
روباه : چه صدای با اُبهتی… آفرین… نترس…
(کلاغ همچنان قاروقار میکند… و سعی میکند صدایش را شبیه عقاب می کند)
کلاغ : عُقار… عُقار…
روباه : یه راست بگو عقاب خلاص کن… این همه فشار میاری دل و رودت میاد تو دهنت…
کلاغ : عُقار… عُ… ق… ا… ر…
روباه : صداتو ببُر ببینم… کی داره میاد…
کلاغ : عقار…
روباه : خفه شو… توهم خوشت اومده… خاله خرسه داره میاد…
کلاغ : وای الانه که سروصدا به پا کنه…
روباه : متاسفانه بله… من ازش پول گرفتم… دو سه بار هم سرکارش گذاشتم ، ندادم… میاد بگیره…
کلاغ : پولشو بده…
روباه : اگه پولشو بدم که به من دیگه نمیگن روباه مکار…
( کلاغ میخواد قایم شود )

روباه : چیکار میکنی…
کلاغ : در شأن من نیست با این خرسه بی شخصیت رو به رو شوم… عقابی گفتن… خرسی گفتن…
روباه : فهمیدم… من میفرستمش دادگاه رو به هم بزنه… ماهم کمی میخندیم… داره میاد… تو فقط بخند…
کلاغ : من بی خودی بخندم…؟ در شأن من نیست…
(روباه کلاغ را میزند )
روباه : ول کن بابا… بخند… حالا واسه خودش آدم شده… آقاگرگه با پسر خاله خرسه دوسته…بدم نمیاد بین شون موش بدونم …
(کلاغ روی زمین دنبال چیزی می گردد)
روباه : چیکار میکنی…
کلاغ : یه موش پیدا کنم بدو نیم ، بینشون
روباه : کودن جان … نمی خواد … تو فقط بخند .
(روباه و کلاغ میخندند… خاله خرسه با یک چوب دستی وارد صحنه میشود… او خیلی عصبانی است)
خاله خرسه : تو…
(روباه او را به کلاغ نشان میدهد و بیشتر میخندد )
خاله خرسه : پول من و بده
(روباه او را دوباره نشان میدهد و بیشتر میخندد… خاله خرسه عصبانیتش فروکش کرده و به خودش شک میکند و خود را چک میکند)
خاله خرسه : خفه شو… مگه من…
(روباه او را نشان میدهد و میخندد)
روباه : من تاحالا نمیدونستم شما… (میخندد)
خاله خرسه : ما چی…؟
کلاغ : درسته…

روباه : آقا گرگه عجب دقتی داره… ( میخندد )
خاله خرسه : آقا گرگه آقاست… مثل شما نیست که…
روباه : شکمتون… خانوادگی اینطوریه…
کلاغ : من هم بودم…
(روباه او را میزند)
کلاغ : من نبودم…
(روباه به شکم خاله خرسه اشاره میکند و میخندد)
کلاغ : یادم نیست… بودم یا نبودم…
روباه : آقا گرگه میگفت…
خاله خرسه : آقا گرگه…؟ عمراً به شما چیزی بگه…
روباه : چیزی که نگفت… راستی یه سوال… شما زندگیتون بوی گند میده…
خاله خرسه : خونه کی بو میده…
کلاغ : خونه سرکار خانم… بو میده…
روباه : آقا گرگه شوخی کرده… نه…
خاله خرسه : اینارو آقا گرگه گفته…
روباه : شوخی کرده حتما… میدونید که… چیزی تو دلش نیست… کنار درخت بزرگ محاکمه می شه
خاله خرسه : می دونم … منو باش که اومدم پولم و از شما پس بگیرم ببرم بدم آقا گرگه … شاید لازم داشته باشه …
(خاله خرسه گوشه ای با خودش آرام حرف میزند و کلاغ و روباه میخواهند آنجا را ترک کنند)
روباه : بیا بریم…
کلاغ : کجا…؟
روباه : صبر می کنم اول اون بره دادگاهو به هم بزنه… بعد ما میریم…

کلاغ : بریم… من نوه عموی عمو عقابم… میخوام بغلش کنم…
روباه : رسیدیم نپری بغلش… یا نری کنارش… صبر میکنی دادگاه تموم بشه…بعد… اگرهم پرسید اونجا چیکار میکردی، میگی رفتم یه سری به آقا گرگه بزنم که خواب بود برگشتم…
کلاغ : باشه…
روباه : نپری تو بغلشا…
(روباه و کلاغ بیرون میروند و خاله خرسه عصبانی میشود و با خودش حرف میزند)
خاله خرسه : ای بی معرفت… میای خونه ی من بعد میگی بو میده… شکم من گنده هست… حتما چیزای دیگه هم گفته… ای گرگ بی چشمو رو… فکر میکردم تو دوست صمیمی پسرم هستی… نگو فقط میای به ما بخندی… ادبت میکنم… پای درخت بزرگ… ادبت میکنم…
(خاله خرسه چوب دستی را بلند میکند و آستینش را بالا میزند… چادرش را دور کمرش میبندد و موبایلش را در میاورد و زنگ میزند )
خاله خرسه : حالتو جا میارم… بی چشمو رو…
(خاله خرسه با عصبانیت بیرون میرود و همچنان صدایش به گوش میرسد… خاله خرسه کلماتی را با عصبانیت تکرار میکند… وا با کسی صحبت می کند . صدایش کم کم فید میشود… صحنه خاموش و روشن میشود… دادگاه است و آقا گرگه همچنان توضیح می دهد… همه خواب آلوده گوش میدهد… فقط خاله سوسکه با اشتیاق تمام گوش میدهد)
آقا گرگه : چشممو رو هم گذاشتم… یه سیاهی دیدم… پرید اون ور… من…
خاله سوسکه : شما که نترسیدین…
آقا گرگه : منو ترس… هرگز…
خاله سوسکه : خوب… بعد…
آقاگرگه : با قدرت چشمامو بستم… آقا کلاغه بود… شناختم…
(صدای خاله خرسه… در حالی که با خودش حرف میزند وارد صحنه میشود… و چوب دستی اش را بلند میکند… آقا گرگه را به باد کتک میگیرد… همه چرتشان پاره میشود و از جا میپرند… و خاله سوسکه جلوی خاله خرسه را میگیرد و آقا گرگه پشت عمو عقاب قایم میشود )

خاله خرسه : زندگی من بو میده…؟
آقا گرگه : بشور خوب… تمیز کن مادر من… زندگی شما به من چه ربطی داره…؟
خاله سوسکه : چیکار داری گناه داره…
خاله خرسه : میاد خونه من… با پسرم دوسته…
عمو عقاب : پس چرا میزنیش… (خاله خرسه بهش نگاه می کند) البته کار خوبی می کنی می زنیش ..
خاله خرسه : هرجا میره میگه خونه من بو میده…
آقا گرگه : کی گفته…؟ من با شما دوستم… به پسر گلتون سلام منو برسونید… من هنوز طعم غذاهای لذیذتون ته دندونم حس میشه… من… نه…
عموعقاب : بس کنید… دادگاه رسمی است
خاله خرسه : جناب ریئس دادگاه … پوزش می خواهم …
عموعقاب : شما شماره تونو بدید زنگ بزنم هر وقت …..
خاله سوسکه : به به … چشمم روشن …
عموعقاب : نه … یعنی …. دلتون خواست می تونین یک ام دیگه دادگاه و به هم بریزید …
خاله خرسه : شما لطف دارین ….
آقا گرگه : این خانم واقعا یک مادر فداکاریه… اصلا بهشون نمیاد مادر یه پسر به سن و سال من باشن… شیک پوش … با کلاس
خاله خرسه : پس چرا میگی من شکمم…
عمو عقاب : نه شکم ندارن … شایعه است ….
خاله خرسه : ممنون …
آقا گرگه : عمراً… شکم ندارن … زبونم لال اگه حرفی زده باشم … تازه شما تمیزترین خانواده جنگل هستید… من کتاب خوندنو از شما یاد گرفتم… بهترین خرس دنیا … بهترین خرس با وقار … بهترین خرس با کلاس
خاله خرسه : پس این حیله گر مکار دوباره گولم زد…؟ یه زنگ بزنم … آقا روباه …. حالتو جا بیارم …

عمو عقاب : (روی کاغذ چیزی می نویسد و به خاله خرسه می دهد ) بفرما
خاله خرسه : شماره آقا روباه ….
عمو عقاب : نه شماره خودمه …
(خاله خرسه از صحنه خارج میشود… کلاغ و روباه وارد صحنه میشوند… عمو عقاب می خواهد خاله خرسه را صدا کند)
عمو عقاب : سرکار خانم خاله خرسه …. ( کلاغ خود را تو بغل عمو عقاب می اندازد…)
کلاغ : سلام نوه عمو… عُقار… (مدام صورت عقاب را میبوسد و روباه اشاره میکند کنار بیاید . عقاب می خواهد او را به شدت از خودش دور کند . و روباه به شدت او را به سمت خود می کشد)
عمو عقاب : چی گفتی … تو عمو … توهین کرد … عموی من … عقاب بزرگ … می دونی عموی من کیه …
کلاغ : ای کلک، زودتر باید باهم آشنا میشدیم … من همیشه نسبت به شما احساس خویشاوندی میکردم…
عمو عقاب : ول کن آقا…اشتباه گرفتی
آقا گرگه : فامیل بودین ….
(عقاب او را از خودش دور کند . و روباه به شدت او را به سمت خود می کشد )
کلاغ : آخه تو بو میدی
عمو عقاب : قباحت داره من … بو …
کلاغ : بو پربزرگ کلاغ و میدی … فامیل
عمو عقاب : یک بار دیگه تکرار کنی میدم کت بسته ببرنت ته دره برای کار اجباری… (روباه کلاغ را کناری می کشد ) الان فقط به
دادگاه توضیح بده…
عمو عقاب : آقا گرگه خواب بود اونجا چیکار میکردی…؟
کلاغ : (رو به آقا روباه )اینا هوار شدن سر من … نوه عمو… همخون … همدم …. (روباه همچنان اشاره میکند کنار بیاید ولی او توجهی نمیکند )
روباه : عالی جناب مقام محترم … آقا گرگه رو همه میشناسند… اصلا کسی که خواب بوده چه جوری کس دیگرو دیده…؟ شاید -خواب دیده…

خاله سوسکه : با شما نبود… کلاغ جواب بده…
کلاغ : کلاغ نه آقا کلاغ … من رفته بودم دیدن آقا گرگه… دیدم خوابه برگشتم…
آقا گرگه : با اجازه من رفتم … دیدید که خواب بودم …
خاله سوسکه : به همین سادگی…
(خاله خرسه در حالی که با تبلت بازی می کند وارد صحنه می شود … روباه و کلاغ خودشان را مخفی می کنن)
خاله خرسه : به این سادگی نیست خاله … من تو این مرحله موندم… سرو صدای شما … اون روباه و کلاغ … که غیب شون زده …. اگه گذاشتن فکرمو جمع کنم این مرحله رو رد کنم…
خاله سوسکه : کدوم بازیه… خاله
آقا گرگه : شما دوست دارین چی بازی باشه …
خاله خرسه : anry bird … خاله
خاله سوسکه : کجا گیر کردی
(خاله سوسکه و بعد آقا گرگه به سمت او حرکت می کند و با هم بازی می کنن ،آقا روباه ، کلاغ به سمت خاله خرسه می روند و با موبایل خاله خرسه مشغول می شوند؟ هر کس برای راهنمایی سمت خاله چیزی می گوید . عموعقاب هم به جمع آنها اضافه می شود … تا این که موبایل دستِ عموعقاب می افتد و ایشان شروع به بازی می کند و مرحله را رد می کند همه به هوا می پرند هورا می کشند . عموعقاب را تشویق می کنند. خاله خرسه به سمت عموعقاب نزدیک می شود و موبایل را از دست او می گیرد و اشاره می کند ،عموعقاب برود و سر جایش بنشیند . عموعقاب با عجله سر جای خود می رود )
عموعقاب : دادگاه هستی است
همه با هم : چی گفتین
عموعقاب : دادگاه فصلی است
همه با هم : چی گفتین
(خاله خرسه کنار عموعقاب می ایستد)
خاله خرسه : هول نکن ننه … دادگاه رسمی است

عموعقاب : بله دادگاه رسمی است
خاله سوسکه : راستشو بگو آقا کلاغ… برای آخرین بار می پرسم ….
عموعقاب : اجازه بده … برای آخرین بار میپرسم… اونجا چیکار میکردین… آقا کلاغ…
خاله خرسه : آقا کلاغ… بگو تمومش کن… با هم بودی …
کلاغ : نه …
خاله سوسکه : با هم بودی
روباه : نه
کلاغ : نه … بله … نه …
عمو عقاب : با روباه اونجا بودی…؟
کلاغ : نه … نه… آقا روباه گفت برم اونجا… دست از سر کچلم بردارین …
عمو عقاب : آقا روباه شما هم … خوب چرا گفت برو اونجا…؟
(کلاغ دهان خود را می گیرد …)
عمو عقاب : جمع کن این ادا اطوار و … فولاد هم باشی اینجا موقور میای
روباه : بابا … چند نفر به یه نفر … سنگ کوب کنه دلتون خنک میشه …. فشار نیارید … پس می زنه ها ….
خاله سوسکه : خوب بگو برای چی تورو اونجا فرستاد…؟
(کلاغ همچنان دهان خود را گرفته است)
عمو عقاب : پس تو هم تو این ماجرا مقصری…
کلاغ : من… من… مقصر نیستم… همش تقصیر آقا روباه بود…
عمو عقاب : آقا روباه شما چیکار کردی…؟
روباه : دیواری از دیوار من کوتاه تر نبود…؟ یکی کفش پاش نیست… یکی دیگه رفته دیدنش… من باید جواب پس بدم…
خاله خرسه : دم گوش من ویزویز نکن… برو اونور… و گرنه بابت او پولی که از من هم گرفتی شکایت می کنم

روباه : من چرا … باید
( نزدیک خاله سوسکه می شود )
آقا گرگه : دم گوش ایشون وز وز نکن … برو اون ور …
خاله سوسکه : ممنون
خاله خرسه : خدا شانس بده …
عمو عقاب : دم کوش این خانم محترم ویز ویز نکن ها ….
روباه : من اصلا اونجا نیستم …
خاله سوسکه : بذارید حرف شو بزنه …
روباه : من اومدم حقیقتی رو بگم…
خاله خرسه : حقیقت و روباه … واله جور در نمیاد …
کلاغ : آقا روباه مرد شریف و درستکاریه…
عمو عقاب : بر منکرش لعنت ….
کلاغ : بیش باد …
عمو عقاب : ساکت … حقیقت بگو …
روباه : آقا کلاغه کفشو برداشت… من هم گفتم برداره بیاره…
همه با هم : وای… وای… کلاغ چیکار کردی…؟
(کلاغ میخواهد صحبت کند که روباه سر اورا میگیرد و شروع میکند به گریه کردن )
روباه : (با حالت گریه) من خودم جورش میکنم… لطفا خفه شو… دهنتو ببند…
کلاغ : ( با گریه )من که دهن ندارم…
روباه : پس احمق جان منقارتو ببند… (با حالت گریه )
کلاغ : بستم… بستم… ( به حالت گریه )

روباه : (با حالت گریه ) فقط دستتو بیار پایین تابلو نشه…
کلاغ : (با گریه ) تابلوی نقاشی…
روباه : ( با گریه ) نه هیچی کودن… فقط هرجوری که میتونی خفه شو…
کلاغ : (با گریه) باشه… بستم… بستم…
(روباه رو به همه )
روباه : شما احساس ندارید…؟ شما دل ندارید…؟ (دوباره گریه میکند)
خاله خرسه : خاله … حرفتو بزن … گریه نکن… این بازی کوفتم شد…
روباه : اینا احساس ندارن… بیچاره کلاغ… من گفتم کفش آقا گرگه رو بیاره… میخواست برای آقا گرگه کفش بخره… شماره پاشو نداشت…
آقا گرگه : ای وای قربونتون برم… یه sms میزدین خودم میفرستادم… دست شما درد نکنه… راضی به زحمت شما نبودیم… چاره چیه… کادورو باید گرفت…
(به سمت آنها میرود تا کادو را بگیرد )
روباه : کادو نگرفتیم چون شنیدیم جنگلو به آتیش کشیده… آدم… بد… بد… بد…
کلاغ : کفشش هم بوی بد می داد… با چهارتا ادکلن مارک دار شستوشوش دادم… بازم بوی پای آقا گرگه رو میداد…
روباه : کفش اونو پرت کردیم توی جنگل که ظاهرا اوفتاده تو محل حادثه…
خاله سوسکه : عجب نشونه گیریتون دقیق بوده… لازم نکرده شما برای آقا گرگه کادو بگیرین… هر وقت ایشون لب تر کرد خودم براش میگیرم…
آقا گرگه : مرسی خانم محترم… صدای شما منو بین این همه اتهام تسکین میده…
خاله سوسکه : دهن آقا روباه رو بگیرید حرف نزنه… من سوالی از کلاغ دارم…
عمو عقاب : روباه… دستتو بذار رو دهنت دیگه هم حرف نزن… وگرنه…
روباه : حتما… (دهنش را میگیرد)

عمو عقاب : بفرمایید…
خاله سوسکه : با اجازه آقا گرگه…
آقا گرگه : اجازه ماهم دست شماست…
خاله سوسکه : باید سریع جواب بدی… به چه مناسبتی میخواستی برای آقا گرگه کادو بخری…؟
(کلاغ در می ماند و شروع میکند به تکان دادن سر و بدنش… او دهانش را هم باز و بسته میکند)
عقاب : جواب بده…
( کلاغ باز بدنش را تکان میدهد… آقا روباهه به او اشاره میکند)
خاله خرسه : چرا silent … یا رو vibra هست…
عمو عقاب : حرف بزن کلاغ وگرنه… ای بابا… یه حرفی بزن… کلافه شدیم…
کلاغ : آخه من وقتی هول میشم فقط آقا روباه متوجه میشه چی میگم…
خاله سوسکه : تو که میخوای کادو بگیری لابد میدونی برای چی…؟ (آقا روباهه اشاره میکند چیزی نگوید )
عمو عقاب : بس کن این بازیهارو… حرف بزن…
کلاغ : برا تولدش…
آقا گرگه : تولد من سه سال دیگه هست…
خاله خرسه : نمیشه…
آقا گرگه : من هر چهار سال تولد میگیرم… آخه تولد من سال کتیبه هست…
خاله سوسکه : ااا چه جالب… سال کبیسه نه کتیبه… عزیزم…
(خاله سوسکه دست ها را باز میکند و به سمت آقا گرگه میرود… آقا گرگه به سمت او میرود… عمو عقاب بین آنها می ایستتد)
عمو عقاب : هیجان زده نشوید… نظم دادگاه را رعایت کنید… خوب آقا کلاغ تولدش نبوده…
کلاغ : کادوی سالگرد ازدواج…
خاله سوسکه : باورم نمیشه… ( گریه میکند )

کلاغ : آخه آقا گرگه هم گریه داره … ( اشاره به آقا گرگه )بعضی ها ذاتا اهل دوز و کلکند…
آقا گرگه : شایعه هست… من ازدواج نکردم… همه میدونند…
خاله سوسکه : با صداقت…
(آقا گرگه به صورت نمایش یک تیر و کمان به خاله سوسکه می دهد و خودش از او فاصله می گیرد و به او اشاره می کند تیر را رها کند که تیر به قلب او می خورد و آقا گرگه قلب خود را گرفته و زانو می زند … خاله سوسکه می خواهد تیر دیگری را شلیک کند)
کلاغ : عمو عقاب یه حرکتی …. کار داره بیخ پیدا می کنه …
عمو عقاب : به شما دو تا اخطار می کنم
(خاله سوسکه تیر را به سمت عمو عقاب میگیرد که آقا گرگه تیر و کمان را از دست او می گیرد و عمو عقاب نفس راحتی می کشد و ادامه می دهد) خوب آقا کلاغه… هی جرم خودتو سنگین نکن…
کلاغ : سنگین تر (عقاب با سر تایید میکند )… آقا روباه کفشو گرفت… میخواست جنگلو به آتیش بکشه و گردن آقا گرگه بندازه… من اصلا گروه خونیم به کادو دادن نمیخوره…
همه با هم : وای… وای… آقا روباه چه کار زشتی…
(روباه دست خود را روی دهانش گذاشته و با دست دیگرش به دهانش اشاره میکند که نمیتواند حرف بزند )
عمو عقاب : دست بردار آقا روباه… حرف بزن… که از دستت من هم شاکیم …
همه : شما هم
عمو عقاب : مگه ندیدین با خاله خرسه … اون خانم محترم
همه با هم : عمو شما هم ….
خاله خرسه : ممنون از شما که حق منو از این کلاه بردار میگیرین
(روباه همچنان به دست خود اشاره میکند)
عمو عقاب : (با دستپاچگی) بله حق کلاه داره ….
خاله خرسه : (با عصبانیت) حرف بزن…

(آقا روباه شروع به حرف زدن میکند)
روباه : من جنگلو به آتیش کشیدم…
آقا گرگه : چرا گردن من… نامرد…
روباه : این روزا عصاب منو خط خطی کرده بود… میرفتم شکار مرغا ، میرفت لو میداد… یک نقشه ای داشتم ، میرفت لو میداد… برای من درس خون شده… آدم شده بود… آخه تو قیافت به این حرفا میخوره یا هیکلت…
آقا گرگه : مگه چیه یکی میخواد خوب باشه… ( آقا روباه عصبانی میشود)
روباه : تو بابات خوب بود… یا مادرت… یا بابابزرگت… بابابزرگت که شنگول و منگولو خورد… بابات که گوسفندای چوپان دروغ گوی بدبختو از بین برد… مرغای ده بالا از دست مادرت یه روز خوش نداشتن… تورو چه به این کارا… دیگه خسته شده بودم…
عقاب : پس اینطور حالا فهمیدم چی شده… پس رای دادگاه صادر می شود… آقا روباه متهم ردیف اول به ده سال کار در دره و نظافت جنگل محکوم میشود…. آقا کلاغ متهم ردیف دوم به دو سال کار در دره و نظافت جنگل همراه با آقا روباهه… و آقا گرگه بیگناه است…
خاله سوسکه : بنویسم بی گناهه…
عمو عقاب : بله… بنویس…
خاله سوسکه : مبارکه…
آقا گرگه : مبارک شما هم باشه…
خاله خرسه : شما دوتا چقدر به همدیگه میاین…
آقا گرگه : دست… دست… مبارکه…
خاله سوسکه : من قصد ازدواج ندارم می خوام تو مزرعه بالا ادامه تحصیل بدم …
کلاغ : پس بریم تا تحصیل شون تموم بشه
همه باهم : بریم (آقا گرگه گریه می کند)
خاله سوسکه : صبر کنید حالا که بهتر فکر شو می کنم می بینم زشته در مقابل اصرار شما نه بگم
عمو عقاب : اصراری در کار نبود ولی بزن دست قشنگه رو …

(صحنه خاموش میشود و صدای عروسی به گوش میرسد . صحنه روشن می شود آقا روباه و کلاغ با هم زمین را جارو می کشند و
با هم دعوا دارند . صدای آواز از بیرون شنیده می شود که رفته رفته همه توی صحنه می آیند .)
آواز همه با هم : کسی خوبه بچه ها ……. باشه به فکر گلها
گلها رنگ و بو دارن …. پس آب بدین به گلها
بذار جنگل پر بشه …. از عطر خوب گلها
دست مونو پر کنیم ….. از عشق خوب گلها
تا پر بشه همه جا …. از رنگ خوب گلها


یک نظر ارسال کنید